کیست دیگر ؟
که بشنود اینجا
فریاد بن بست مرا
که های ...
این کوچه کر
کفتار دارد
بسیار !
پ ن : بر دیوار هرزه کسی می کوبد قاب باکره بودن را ؟
پ ن : مترسک سوزاندیم و تا سوخت ، نیمسوز شدیم و برهود ... دیگر نمی دانم اگر باز قصد سوزاندن چیز دیگری داشته باشیم چه می شویم ؟ ترسم که آخر به فرزندم گویند ... پدرسوخته !
برهود
نظرات ()
ادامه
ادامه پروانه آتش است . ادامه هرآنچه که دل طلبد آتش است . چه عشق باشد چه
آزادی چه حتی بوسهای کوچک و شیرین ! در انتهایش همیشه آتش است که زنده است
و مرده ، صاحبدل ، اگر سوختن را مرگ بدانیم و این نفس را زندگی . این آتش در هر
حال گواراست مگر ، مگر به هنگام نوشیدنش ، لباس کژ و وارفته پشیمانی به تن
باشد . که بس تلخ است و سوزان .
برهود
نظرات ()
مروارید دزد
همیشه با احساس خفگی از خواب می پرید . انگار که فقط دمی با مرگ فاصله داشته باشد ، آنچنان هراسان میزد که تمام تنش خیس از عرق میشد . این کابوس که مدتها به وقت خواب همبستر این دختر بود ، او را آزار میداد به طوری که از خواب میهراسید و بدتر از آن از خواب دیدن . خواب دخترک مروارید دزد . ظهر بود و خورشید عمود بر سرش و تن نیمه برهنه و خونینش میتابید . هر ذره خورشید مانند خنجری به نمک آغشته به میان زخمهای تازیانههایی که خورده بود ، نفوذ میکرد و او را در این گرما شکنجه میداد . زمان قدیم میزد . دو جاشوی درشت هیکل و آفتاب سوخته او را دست بسته به گوشهای از قایق چوبی انداخته بودند . یکی از آن دو مشغول پارو زدن بود و دیگری زیر لب یک آواز محلی را زمزمه میکرد . در گوشهای دیگر از قایق چند سبد مخصوص شکار صدف بود و سنگی بزرگ که صیادان صدف برای سریعتر رفتن به عمق به خودشان میبستدند . قایق با قژ قژی گوش خراش به جایی که هیچ ساحلی وجود نداشت ، پیش میرفت . وحشت همچون اشکهایی که بر گونهاش خشک شده بود ، به جای فریاد جای خود را به سکوت داده بود و این سکوت همراه با انتظاری تلخ آمیخته شده بود تا اینکه قایق از حرکت باز ایستاد . قژقژ گوش خراش به پایان رسید و فقط حرکت رقص گونه قایق ماند . جاشویی که پارو می زد ، از جایش برخاست و به سمت سنگ و طنابها رفت و دیگری آمد و دخترک را گرفت که تقلایی نکند . سنگ را با طناب به پای دخترک بستند . دخترک خود را تکان میداد ولی دیگر نای مقاومت نداشت . دستانش هم که از پشت بسته بود فقط سرش را به زور اینور و آنور تکان میداد . یکی از جاشوها موهایش را گرفت و دیگری پایش را و با یک حرکت سریع او را به دریا انداختد . همیشه در این وقت که داشت در دریا غرق میشد از خواب میپرید . ولی حتی وقتی که از خواب بیدار شده بود نیز چون سایهای که سریع از کنار چشم میگذرد ، آن دخترک را میدید که با چهرهای سفید و از رنگ و رو رفته با لباسهای خیس و پاره در گوشه اتاق ایستاده و به او زل میزند . دستش مشت شده خود را آهسته بالا آورده و مشت خود را باز کرده و مرواریدی را به او نشان میدهد . گویی میخواهد آن مروارید را که به خاطر دزدیش در دریا غرق شده بود ، به او تعارف زند . دختر میدانست که آن دخترک مروارید دزد خود اوست که این خفگی را از قدیم تا به حال به یدک میکشد و آن مروارید ... .
خب این هم داستان مروارید دزد ! اگر کیفیت آمده است پایین خود ببخشید . ولی خیلی دوست دارم بدانم آن مروارید چه بود ؟ و البته اضافه کنم این داستان تا جایی حقیقت دارد .
و این هم یک نقاشی از برهود به نام ظهر :

برهود
نظرات ()
راز
این سو
چشمان پر سؤال مردمی مبهوت
رازگشای پرده آویخته
آن سو
چشمان پر سؤال مردمی مبهوت
رازگشای پرده آویخته
این از آن بی خبر
آن از این،
راز
برافتادن پرده به چنگ بیجانی حتی
ولی مردمان فقط
خیره
برهود
سال تازه بر همه شما دوستان شاد باد.
نظرات ()
هیچ وقت یادم نمی رود . دو هفته بعد از میخک و بله گفتنش خادم ملت شدم و رفتم سربازی تا اینبار نه به عنوان خودم یا به نام برهود یا مهندس و ... بلکه به عنوان ستواندوم نیروی هوای ارتش ادامه راه بدهیم ، چه آشوبی بود دلم . معلوم نبود کجا هستم کجا می روم چه می شود چه نمی شود ؟ فقط می خواستم نزدیک میخک باشم . یادم نمی رود که دوری از تلفن روحم را آزرده می کرد . آن هم در پادگانی که برای هزار سرباز فقط دو تا تلفن کارتی داغون وجود داشت . دو ماه آموزشی من بیشتر کنار سرویس بهداشتی گذشت . چون تلفن ها جلوی سرویس بودند همیشه داوطلب نگهبانی توالت بودم . از بس روز شلوغ بود ، شبها به عنوان نگهبان توالت تا صبح جلوی توالت پادگان پای تلفن بودم . بنده خدا میخکم که از دستم خواب نداشت . یادمه که کارهای خنده دارم هم زیاد شده بود . مسئول دزدی نون از آشپزخانه مسئول به هم ریختن بچه ها توی میدون موانع و در انتها سقوط از سه متری و پیچ خوردن پا . یه بار هم برای اینکه یه روز زودتر برم خونه کل گردان را شستم . البته آخرش چون خسته بودم یک گونی سیمان را که باید می بردم پشت ساختمان ، همونجا توی فاضلاب خالی کردم و دیگه هیچکس توالت نرفت و منم راحت بدون سر و صدا با میخک حرف می زدم . یکبار هم می خواستم یک کتاب برای میخک بگیرم با دمپایی سفید صدفی تابلویی که به پا داشتم ( به خاطر پیچ خوردن پا و باند پپیچ بودن ) با لباس آشخوری رفتم انقلاب . واقعا نمی دونم میخکم در آینده قراره چی بکشه از دست من ولی ... .
یادش بخیر . فردا یعنی یکم اسفند کارت پایان خدمتم را می گیرم و خدمتم تمام می شود . فقط می خواستم از میخکم تشکر کنم بخاطر تحمل این دوری ها این سختی ها و این همه انرژی مثبت که به من می داد و خلاصه ما را زنده کرد . نمی دونم چی باید بگم . امیدوارم همیشه برای تو اکالیپتوس خوبم ، کوالایی بی نظیر باشم .
دوستت دارم همیشه
برهود
نظرات ()
... عقیده به اثر روشن سازی سطوح و اقشار و لایه ها همانند اثرات آموزش های تخصصی بر ممالک جهان سومی است که مشخص است و قابل عرض نمی باشد . حکایت تندروی ها ، کندروی ها ، کج روی ها و پس روی ها نیست . که این خود جای بحث مفصلی دارد . بحث به شناخت شناخت برمی گردد . که موجب تعیین شعاع دایره دید یک فرد برای فاکتورهای درونی و بیرونی می شود ...
برهود ( از مقاله شمعی کافیست ، پاییز ٨١ )
خب گاهی آدم یادش به قدیمها می افتد و آن همه شوری که داشت . یادش بخیر . یک مقاله البته مقاله که چه عرض کنم بگویم یک کتابچه بهتر است که راجع به نتایج سیاسی و اجتماعی استخراج شده از ادبیاتمان نوشتم . شش سال پیش . از مولوی و خیام گرفته تا نسیم شمال . چند وقت پیش که با میخک راجع به نسیم شمال حرف می زدم یادم به این مقاله افتاد و موجب پدید آمدن این پست شد . به هر حال فکر کنم آن موقع شمعی کافی بود تا آدم تن و بدن فیل محبوس آقای مولوی را ببیند . توی همین چند سالی که زیاد نیست اینقدر افسردگی می بینم که اگر نور افکن هم به ملت بدهیم باز فیل را نمی بینند . شاید اصلا این آقای فیل محترم از پس بودن اوضاع ترسیده و رمیده . شاید آن موقع من خیلی خوش بین بودم به توسعه فکر و دید و احساس و روابط از طریق شناخت شناخت و نحوه شناخت و شناختن سوء تفاهمات شناخت و ... . باز به هر حال چیزی که باعث ناراحتی من می شود ( بیرون از خودم ) دیدن افسردگی و شادی های کاذب است که از اولی خطرناک تر است . دوست ندارم مسائل مالی را بهانه کنم که به هیچ عنوان آنرا مقصر نمی دانم . همیشه بوده است از آدم تا ما . بهتر است پلهای این میان را که هیچگاه در نظر نمی گیریم ، در نظر می گرفتیم . باز زیاد حرف زدم .
برهود
نظرات ()
ابر
این ابرهای تیره و نازا
چتر چرکین این دیار
هاله ناپاک سیاه
دود کوره های آدم ساخت
دود کوره های آدم سوخت
دود کوره های آدم سوز
برهود
غریبه
این صدای نا آشنایی بود
نه خشاخش برگ
نه روضه پیچ پیچک باد
نه آواز غوککی شبکار
صدایی از سیاهی جنگلی انبوه
که می گفت :
من صدای هر دندانه ی اره ای گرسنه ام
ولی چه سود
که درختی باور نداشت
حتی خاکی کزین پس
عریان می خوابید
برهود
بازی
کودکی نیست ...
هر چه بود
بازی گرگم به هوا
هفت سنگ و لی لی و تاب درختی
حتی چیدن پنهانی اناری سرخ
از باغ همسایه
توی گود محل چال شد و رفت
طفلی گرگمان که به جای هوا
بر خاک خفت و
هفت سنگی که ستون می کردیم
نشان گورش
همان یک پایمان قلم شد و
همان تلو تلو خوردن
آرزویمان
درختی هم نیست
که اناری باشد ؟!
یا بازوی پر توان تابی ساده ؟!
زغال شدند و سوختند
چون کودکان محل
که دیگر نیستند
برهود
عید
توی اتاق زیر کرسی خوابیده بودم . گرم خواب بودم طوری که با مرده زیاد فرقی نمی کردم . انگار چشمانم را به هم دوخته بودند که ناگهان با صدای چفت در از خواب پریدم . صدای چفت در مستقیم توی سرم می خورد . تپش قلبم ده برابر شده بود . هول شده بودم . به زور با چشمان نیمه باز و نیمه بسته یک پیژامه پیدا کردم و پوشیدم و رفتم دم در . تا در را باز کردم دیدم ننه سرما با آن قیافه سرد و بیروحش ، با چشمانی مبهوت دارد نگاهم می کند . بعد از کمی سکوت یکدفعه فریاد زد :(( عمو نوروز نمی خوای بری میدون شهر ؟ همه متظرند . بهار رفت و تابستون اومد عمو ! کجایی ؟ مگه خرسی که رفتی تو خواب زمستونی و پا نمی شی ؟ نمی خوای خبر عیدو به مردم بدی ؟ من که دیگه جونم در رفت از بس منتظرت وایسادم تا شیفت عوض کنیم . آخه مگر به من چقدر می دن که باید اضافه هم وایسم . اضافه کاری هم که خبری نیست ... )) . همینطور داشت داد و بیداد می کرد که بدون صحبت و بحثی در را بستم تا بروم و حاضر شوم . زنک از وقتی پا به پیری گذاشته بود بداخلاق تر شده بود .
از خانه که بیرون رفتم تعجب کردم . هوا از آنچیزی که انتظارش را داشتم سردتر بود . وقتی برفهای پای دیوار را دیدم بیشتر تعجب کردم . پیش خودم گفتم امسال ننه سرما چه کرده ! خلاصه من که لباس زیادی هم نپوشیده بودم به هزار بدبختی و لرزه و عطسه به میدان شهر رسیدم . به محض ورودم به میدان با صحنه ای مواجه شدم که مثل میخ به زمین کوبیده شدم . توی این چند دقیقه اینقدر اعصابم بالا و پایین شده بود که دیگر گفتم سکته می کنم ... دیدم وسط میدان یک عرب دو متری با یک دشداشه سفید یخچالی که به تن داشت با آن لهجه عربی فریاد می زد : عیدکم مبروک مبروک ... بعد از چند لحظه که به خودم آمدم و گیجیم در رفت فهمیدم ای بابا امروز یکی از همین عیدهای عربی است که چند سالیست وارد مملکت شده . عمو نوروز هایش هم همگی با دشداشه و لاستیک هایی که دور سرشان می گذارند ، ظاهر می شوند . اینقدر هم راحتند که هر بار یک تاریخ می آیند .
خلاصه سرم را انداختم پایین و با سرما خوردگی که دچارش شده بودم برگشتم خانه تا زیر کرسی بخوابم . توی راه هم هر چه فحش بود نثار ننه سرما کردم با آن آلزایمرش .
برهود
نظرات ()
غول غم
سینه ام سنگین شده بود و بغض داشت حلقم را می درید . آسمان تاریک و تنگ بود آن شب . به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم . انگار سقف روی سینه ام خوابیده بود . از اندوه نفسهایم به لرزه افتاده بود . دیگر حتی عصبانی هم نبودم . تا اینکه لحظه ای قبل از ترکیدن بغضم دیدم کسی پای تختم ایستاده است و خیره نگاهم می کند .
هر چه چشم تنگ کردم نفهمیدم مرد بود یا زن ! پیر بود یا جوان ! او غمگین و بیحال همانجا ایستاده بود . چشمان بزرگی داشت که به سرخی می زد . اطراف چشمانش سیاه و کبود بود . رنگ و رویش از من هم پریده تر بود . نوک بینی اش قرمز بود و با هر دمی که به زور می زد ، آب بینی اش را بالا می کشید . موهای ژولیده و به هم چسبیده ای داشت . لباس زرد رنگ و چرکینی به تن داشت که برایش گشاد بود به طوری که آستین هایش کف دستانش را کاملآ پوشانده بود .
پس از چند دم و بازدم نفس گیر دستش را آهسته بالا برد و چراغ را خاموش کرد . بعد با حرکتی کند و اجبار گونه طوری که پاهایش به زمین کشیده می شد سمت من آمد . به مرده ای می مانست که تازه از گور برخاسته باشد . به مرگ می زد . به من رسید و سرش را کنار سرم گذاشت . آنگاه دو دستمال از جیبش درآورد . یکی را به من داد و دیگری را خودش برداشت . سپس ملتمسانه به چشمانم نگاه کرد .سنگینی و حزن نگاهش طوری بود که بی اراده اشکانم جاری شد . او نیز با اولین قطره اشکم هق هق مفصلی سر داد و رود رود اشک ریخت .
طوری گریه می کردم که تا به حال بی سابقه بود . تمام توانم گرفته شده بود . او نیز پا به پای من اشک می ریخت و گریه می کرد . دیگر با وحشت گریه می کردم . پس از ساعتی که گریستیم من بیحال و نیمه جان روی تخت در حال جان دادن بودم که او سر حال و خندان برخاست و دستمال را از من گرفت و به دو اتاق را با پوزخندی زشت ترک کرد و رفت .
برهود
نظرات ()
لوتی
آن سنگ بی حیا
که جست و
گنجشکی پر
ز دست نادان کسی جست
که از پرواز
چیزی نمی دانست
بیچاره درخت
که پای جوی و ریشه به خاک
سیگار به لب و تسبیح به دست
لوتی کوچه ماست و
سینه سپر
به هر سنگ
دانه ای می اندازد !
برهود
نظرات ()
حضیض
در آبی دلسرد
میان مردگانی معلق
چیزی نمانده به قعر
چه می کردم آنجا ؟
سلام ... خوش آمدی
اینرا کسی می گفت
کز مردن خود چیزی نمی دانست
شاید ... !
برهود
نظرات ()